ღ.•*دلنوشته های دلنشین*•.ღ

یاران

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ،

                     هر که با ما بود از ما می گریخت ،

                                                      چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست ،

                                           گاه بر روی زمین زل می زنم ،

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم ،

                                                         حافظ فالم را گرفت ،

             یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

            ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 21:13  توسط نعیم  | 

میان پنجره

اگر چه نگاه های تو

دیگر

از آن حس وحشی من نیست

هرچند

خنده های شکوفه ی سیب

دیگر عطر مرموز قلب تورا

در صورتم نسیم نمی کند

و تشنج ملتهب قلب گداخته ات

در میان خاطرم نمی رمد

و هیچ امیدی نیست تایک لحضه پس از سال ها

صدای تورا از نزدیکتر ین فاصله ی بی مثال

از گوشی منتظر ساکت

برای بار دیگر

در یک روز بی همتای بی همتا

بنوشم

و بهت مرا ببرد به تمام حرفهای ممنوع

.......

اما تو آمده ای ...

و سلام کرده ای ...

و آن جا 

میان پنجره ی آبی ...

نشسته ای ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 21:8  توسط نعیم  | 

دلم برای کسی تنگ است


دلم برای کسی تنگ است که اینجا می‌آید ودست ‌نوشته‌هایم را می‌خواند .

کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس.

کسی که او را "....................." می‌نامم.

دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشم‌های دریائیش باران می‌بارد.

برای او که دست‌هایم در دست‌هایش جوانه زد.

برای او که عشق را به من بخشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 21:7  توسط نعیم  | 

همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم

و آن روز نوبت من بود

چشمهایم را بستم...

یک،دو،سه...

و باز کردم

تو گم شده بودی

و من پی تو می دویدم

هنوز من بی تو...

وقتی پیدایت کنم

دیگر چشمهایم را نخواهم بست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20:21  توسط نعیم  | 

واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20:14  توسط نعیم  | 

یکروز رسد...


‫یکروز رسد غمی به اندازهءکوه
‫یکروز رسد نشاط اندازهءدشت
‫افسانهءزندگی چنین است عزیز
‫درسایهءکوه باید از دشت گذشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 15:47  توسط نعیم  | 

ببار بر من ای باران...

آرام میبارد باران...              


قطره های باران بر صورتم می خورند

من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم


باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند


بر لبانم مینشیند


چشمانم را میبندم


صورتم را بوسه باران میکند


بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند


مرا از عشق خیس کن باران


از شهوت لبریز کن باران


...قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند
...
باران روی تمام بدنم نشسته است


باران شدید می شود


لباس بر اعضای بدنم می چسبد


...مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های

 زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند...یک رعد


...و ناگهان باران بند میاید


...و احساس آرامش مطلق.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:11  توسط نعیم  | 

کاش مي­شد...

کاش مي­شد به نگارم ،بنگارم باران

 دوست دارم که بر اين خاک ببارم باران

دوست دارم که دل از شهر و ديارم بکنم

بروم سر به بيابان بگذارم باران

سبز نه، زرد نه، آميزه­اي از سبزم و زرد

بس که در هم شده پاييز و بهارم باران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:50  توسط نعیم  | 

واي ، باران...

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟

http://i12.tinypic.com/30w4e94.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:33  توسط نعیم  | 

تقدیم به عزیزم

 از توی کتاب چشمات قصه ی شادی رو بردن..

من بمیرم واسه قلبت که غمو بهش سپردن..

تو نگات یه دنیا غصه س ولی رو دنیا میخندی..

پشت پا زدن به قلبت ازشون تو دل نکندی..

فصله خاموشی خورشید..

هیچکسی نموندو موندی..

واسه روشن شدن راه ارزوهاتو سوزوندی..

خسته و دلخور شدی از دست زمین و اسمون..

سکوتتو دوس ندارم..

بازم بخون بازم بخون..

اخر تموم شعرات سه تا نقطه چین میذاشتی..

من میدونم که چقدر غم پشت اون نقطه ها داشتی..

حالا قلب سرسپردت شده اواره ی باد..

تشنه ی یه حرف کهنه س..

یه جرقه واسه فریاد..

خم نکن سرت رو هیچوقت..

تو همیشه سربلندی..

حتی تو قحطی نورم دل به سایه نمی بندی..

خسته و دلخور شدی از دست زمین و اسمون..

سکوتتو دوس ندارم..

بازم بخون بازم بخون.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:15  توسط نعیم  | 

مطالب قدیمی‌تر